کاش می شد به همان حال و هوا برگردیم
بـه زمــیــن و بــه زمـــان شهـــدا بـرگـردیــم
دور بـاشـیـــم از آئـیـنـه ی خــودبـیـنـی مـان
کـاشــــ می شد که دوباره به خـدا برگردیم
رفتن همیشه انقدرها هم می گویند بد نیست...
فکرش را بکن..مثلا اگر پدر به جنگ نمیرفت...
من نمیدانم..این شعر را....ایران را..مادر را...
به فارسی می نوشتم یا....
شـما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط تــرانه ســرودیم، نـان درآوردیـــــم
بـــرای ایــنکــه بگوییــم با شما بودیـم
چقـــدر از خـــودمان داستـان درآوردیـم
و آبــــــهای جــهان تا از آسیـــاب افتـاد
قلم به دست شدیم و زبان درآوردیم ...
خیلی ها فقط سنشون بالا رفته ولی بزرگ نشدن ؛
بعضی ها هم - حتی با سن پایین - بزرگ شدن و بزرگ هستن ...
میتونه سیزده سالت باشه ، ولی بزرگ باشی؛ خیلی بزرگ
مثل یک شهید ، مثل یک حسین فهمیده ...
خدایا، تو میدانی که چه می کشیم ، پنداری که چون شمع ذوب می شویم ، آب می شویم ...
ما ازمردن نمی هراسیم ، اما میترسیم بعد ازما ایمان را سر ببرند و اگر نسوزیم هم که روشنائی می رود و جای خود را دوباره به شب می سپارد ، پس چه باید کرد؟
از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند وهم باید بمانیم تا فردا شهید نشود ، عجب دردی ...
چه می شد امروز شهید می شدیم و فردا زنده می شدیم تا دوباره شهید شویم ...
به یاد داشته باش:
میزان انسانیت یک فرد
از نحوه برخورد او با دیگرانی که برای وی هیچ کاری نکرده اند، مشخص می شود
کسانیکه قدر دستان نوازشگر را ندانند،عاقبت پاهای لگد کوب را می بوسند . . .
خدا شما را رحمت کند ،
بدانید که همانا شما در روزگارى هستید که
گوینده حق اندک
و زبان از راستگویى عاجز
و حق طلبان بى ارزشند
مردم گرفتار گناه و به سازشکارى همداستانند ،
جوانانشان بد اخلاق
و پیر مردانشان گنهکار
و عالمشان دو رو
و نزدیکانشان سود جویند
نه خردسالانشان بزرگان را احترام مى کنند
و نه توانگرانشان دست مستمندان را مى گیرند.
ترجمه خطبه 233 نهج البلاغه
یه نصیحت : همیشه مراقب جفتک اونایی که خر فرضشون میکردی ، باش !
مادرت را ببوس،
دستش را بوسه بزن،
پایش را ببوس،
تا به گریه بیفتد،
وقتی گریه افتاد خودت هم به گریه میافتی. آن وقت کارت روی غلطک میافتد
و خدا همه درهایی که به روی خودت بستهای را باز میکند.
این که فرمود:
بهشت زیر پای مادر است؛ یعنی تواضع کن.
ما شدیم ......
ما شدیم برادران یوسف .............................
یوسف را دستی دستی به چاه انداخته ایم ... اری سوره یوسف شاید ظاهرا درباره حضرت یوسف ع باشد ... باطنا برای من ... برای تو .... برای همه ما .... چه فرقی بین ما و انهاست ؟؟ انها به طمع جلب نظر پدر ... ما به طمع لذت از گناه ....
اری با تو هستم ... همین تو که یوسف زمان را فراموش کرده ای .... اری کاروان امد و یوسف را برد ...
تمام شد .. برد او را ....
زیباترین فرد روی زمین را برد در غیبتی طولانی ... چشمهای مادر به سفیدی رفت .... پسر نیامد تا قبرش را به محبان نشان دهد .....
خون پسر رسول خدا بر زمین ریخت .... ولی پسر نیامد تا انتقام بگیرد .... اری به همین راحتی نیامد ... بخاطر گناه ...
گناه من ... گناه تو .... گناه روی گناه ..
بخاطر یک لحظه لذت بیشتر .. بخاطر هوس ... بخاطر اینکه من سختم هست دو رکعت نماز بخوانم .. تو سختت هست از فیلم ساعت 1 شب بگذری به جای آن دو رکعت نماز با اشک بخوانی .. او سختش هست از فوتبال 2 نیمه شبش بگذرد و فقط یک ..
فقط یک " یا مهدی بس است جدایی" .. از ته دل بگوید .. بخاطر اینکه من سختم هست با ارثیه حضرت زهرا .. اری چادر یا حجاب برتر را می گویم در جلو دیگران بروم .. چون به من شاید .. شاید بخندند ...
تو سختت هست لباس مارکدار نپوشی ... باید بپوشی تا مدگرا باشی .... و و و ..
پس امام زمان عج هم نیامد...
چشمان مشتاقان هم سفید شد و نابینا ..... در کاخ عزیز مصر هم اذیت شد ... در زندان انتظار هم رفت .. ولی ....
بگذار تا خفه شوم .......
ایا کسی هست که پیراهن یوسف را اورده باشد ؟؟؟؟
دلمان گرفت ...
کسی هست که نشانی از گل زهرا س برای بقیه اورده باشد ؟؟؟
چشمانت را ببند ای شهید
مبادا این روزها را در مقابل مادرم زهرا شهادت دهی
دل یوسفش خون است و ما ... !
بـانـوی شهر من ... ؟؟؟
بعید میدانم مقابل نگاه مردم شهر و میان
کوچه و بازار و محله هایش کسی با پوشیدن
ســــــــــــــــاپورت
در روز رستاخیز نیز support شود
انتخاب با توســـــــــــــــــــــت
چادرم...
چه خوب است که
نه رنگت از مُد می افتد
نه مُدلت
چادرم از ثبات توست که من شخصیت پیدا میکنم....
رنگ سال هر رنگی که می خواهد باشد
رنگ ما مشکیست...
مگر نه بانو ... ؟
بعدازمدت هاقلم به دست گرفتم وآماده نوشتن دلتنگی هایم برصفحات سفیددفترم شدم..
تابازبرایت شرحی ازدلتنگی های غریب پسرانه ام دهم...
مدت هاست بغض امانم رابریده است...
می خواستم قلم به دست بگیرم وبنویسم ولی هیچکدام یاری ام نکردند...
نه کاغذ..نه قلم...نه دلتنگی هایم...
و به اوج بی کسی هایم که می رسم زبانم هم بسته می شودو
تنهامحکوم می شوم به سکوت...
نمی دانم اکنون که قلم به دست گرفته ام چه بایدبنگارم...؟
ازقهرکنان یک ماهه ام ویاآشتی کنانش..؟
ازبی جواب ماندن ندبه های دلتنگی ام یا....
مدت هاست پی پاسخی هستم که آرامم کند...
باتوهستم..می شنوی؟؟ تنهایی ام رامی بینی؟؟
منم پسرت....! غریب افتاده ام بین این مردم..!
آنقدرنگاهم نکرده ای که پاک ازیادت رفته ام...
تنهاهستم درزمینی که به بهای جان فروختی اش..
مدت هاست دیگرخودم نیستم..تمامم پرشده ازسه نقطه های بی نهایت..
دارم مچاله می شوم زیرنگاه آدم هایی که چشم هایشان کوررنگی داردو
مرابه سیاهی شب، سفیدمی بینند...
دارم مچاله می شوم زیرقصه خیس دنیای آدم ها..
دلم...فقط کمی...کمی تورامی خواهد..
کمی محبت.. کمی نوازش..کمی قربان صدقه..
اصلانه..، کمی لوس شدن برایت.....آری کمی دلم لوس شدن می خواهد..
لوس که شوم خاطرخواهم می شوی..دست به سرم می کشی ونگاهم می کنی..
شایدتنهاخواسته دلم نگاهت باشد.